چه سخته گم شدن درخودبه یک بیهوده دل بستن![]()
سلام دوستای عزیزم
یه مدتی بود وقت نمی کردیم به وبلاگ سروسامون بدیم آخه دلمون از تیم ملی خیلی پره آخه شما بگید بچه ها اینم بازی بود که تیم ملی انجام میداد.
این علی کریمی خیلی در حق تیم ملی بی انصافی کرد اصلا بازی نمی کرد اینقدر
مغرور شده که حد و حساب نداره نمی دونم چرا این عادل فردوسی پور اینقدر عاشق
علی کریمی شده اون که اصلا بازی نمی کرد وقتی کسی که یک ربع ا زبازی توپ به پاش نمی خوره این نشون میده که اون اصلا جنگندگی لازم نداره وایمیسته تا توپ سراغش بیاد پس همون بهتر که برانکو بیرونش کرد البته این تنها کار درست برانکو بود.حالا خیلی ها میگن خوب علی کریمی مصدوم شده بود وحال مناسبی نداشت والا دکو هم مصدوم بود چطور اومد ویه گل هم به ایران زد... غروری که علی کریمی داره حتی رونالدینهو هم نداره مگه نه...
حالا میریم سراغ برانکو اون مربی خوبی نبود وبه درد فوتبال نمی خورد و با تعویض کردن مشکل داشت ونمی تونست تشخیص بده که علی دایی دیگه پیر شده ونمی تونه بازی کنه.ما نمی گیم علی دایی بدهست اون به فوتبال ما خیلی کمک کرده دستشم درد نکنه. فقط من از این حرس میخورم که علی دایی باید در اوج محبوبیتی که بین مردم داشت از فوتبال خداحافظی میکرد مثل عزیزی یا عابدزاده که الان هم همه دوستش دارند .علی دایی اینقدرطولش داد که دیگه هیچکی ازش راضی نیست.
به نظر من سرمربی ایران باید یک آدم خارجی سرشناس باشه تا همه بازیکنا ازش حساب ببرن نه برانکوالبته مربی ایرانی اصلا به درد نمی خوره چون دانش کافی از فوتبال به هیچ وجهی نداره.
ببخشید که وقتتونو گرفتم اگه میشه راجع به این حرفام نظر بدید خوشحال میشم.
با آرزوی موفقیت برای تیم ملی در بازیهای آسیایی
زیباست آسمان تو را پرکشیدنم ممکن نبود بی تو به دریا رسیدنم
ای اتفاق ساده که منجر شدی به عشق دیگر مخواه این همه از خود بریدنم
وقتی تو پرنده ترین شکل ممکنی بگذار تا شبیه تو باشد پریدنم
طولانی است جاده، نگفتی سفربخیر مگذار بی نتیجه بماند دویدنم

وقتی که من بچه بودم
مادر برام وفانکرد منوگذاشت تو تنهایی
دیگه منو صدا نکرد
مادر برام فرشته بود مثل پری تو قصه ها
کاش که الان کنار من نشسته بودپیش گلها
مادر وجودش نعمته این واسه من یه حسرته
دلم می خواست پیشم باشه
منو در آغوش بکشه
مادر چرا رفتی منو سپردی دست سرنوشت

بهترین هدیه برایم سبدی بود در آن شاخه ای از یک گل سرخ که تو از باغ دلت به تمنای نگاهی چیدی کاش
می دانستی ساقه آن گل سرخ ریشه در عشق وجودم دارد...

آن گاه که سفره ی سبزینه ی شب را تقسیم می کردی تمام ستاره ها را برای خود برداشتی
از پاییزگفتی وچه خودخواهانه عاشقانه ها مال توشد. دریغ از چند قطره
باران دریغ از چند برگ زرد.بیا تمام سبزینه ها
مال تو باشد. پنجره ی رو به کوچه ام را از من مگیر بیا تمام خنده ها را برا ی خود
برداراما گونه ی خیسم را به مسخره نگیر. بگذار پرچین را به نظاره
بنشینم. تمام دیوارها ازآن تو...
نامه ای به خدای گلم
مي خواستم باتواي يگانه صحبت كنم. تويي كه نانوشته هاي مرا مي خواني وناگفته هايم را مي داني.
يكسال گذشت چه فرصت هايي كه ازدستم نرفت چه نعمتهايي كه قدرش را ندانستم وچه بايدهايي را كه انجام ندادم چه روزها ولحظاتي بدون توجه به آنچه كه داشتم درپي نداشته ها دويدم بي آنكه شكر الطاف ومهرباني ها وداده هايت را به جا آورم وبي درك اينكه براي همين نعمت
وجود، بايد هميشه سرسجده به درگاه بي انتهايت داشته باشم.
مي دانم كه تنها درسختي ها به آستان مقدست پاگذاشتم ودر خوشي ها غافل بودم اما اين را هم مي دانم كه گنهكاران را نيز دوست داري وبا تلنگرهايي آنها را هم به خود مي آوري .
تو مهرباني وتويي كه مي تواني مرا ازقيد وبندهاي اين دنيا برهاني واز تو مي خواهم كه در اين سال ،اجازه زندگي به اين عبد گناهكار را نيز بدهي تا در آزمايش هايي كه در روزهاي جديد پيش رو دارم سربلند بيرون بيايم.
تو لطيفي و من ذليل وكسي نيست جز تو مرا به لطافت برساند.
من و یک راه نرفته من و یک قلب شکسته من و یک حرف نگفته
من و یک عشق نهفته من و یک خیال باطل من و شمعی درته دل
من و آن گنه که چون شد من و این دلی که خون شد من و یک کوچه خلوت
من و زخم یک خیانت من و یک صورت بی رنگ من و یک خنده بی درد
من واین همه مصیبت دنیامون نمی شه بهتر دنیامون رنگ عذابه
زندگی کردن محاله یه امیدم به خلایق امید اصلی ام به خالق
گفته بودی شعرهایم رامثل آنروزها نمی خوانی
آه قلبم شکسته می بینی شایداین رادگرنمی دانی
مهربانان خوب می دانند قلب عاشق همیشه شکسته است
توکه قلب شکسته رادیدی ازچه راضی شدی برنجانی
گفته بودی که می میرم یک شب بی ستاره .ابری
صبح هم پانویس مطبوعات می شود مرگ عشق ایرانی
ياد يه روزغمگين پاييزي كه دل آسمون گرفته بوداومدي بازبه خونه
كوچيك دلم اون روزا خيلي بچه بودم معني عشقوهنوزنفهميده بودم توبه
من خنديدي تا به خودم اومدم خودموتنهاتوي كوچه ديدم.
سركلاس درس مرغ انديشه ام پرمي زدو ميومد پيش تو
دبيرمون مي گفت: به چي فكر مي كني ميگفتم هيچي . امتحانانزديكه بايد
به فكردرسها باشم .دبيرمون مي گفت : دروغ نگوعشق چيزخوبي نيست
پسراهمشون بي وفاهستندهمشون هوس دارند . گفتم پسرا اگه بي وفان
يارمن وفا داره آخه اون منو تنها نمي زاره آخه اون دوستم داره
روزهاازپي هم مي گذشت يه روزظهرتابستون توي كوچه صدايي شنيدم ميدوني چي ديدم…
توروديدم يه دست گل دستت بودويه كت وشلوارسفيد قشنگ تنت
بودچشمام توچشمات خيره شدنگاهم پرازاشك حسرت شداون موقع تازه
يادحرف دبيرمون افتادم كه مي گفت:پسراهمشون بي وفان همهشون
عاشقوبازي دادن
واقعا همشون بي معرفتن…
توسرزمين يخها پرازسكوت وسرماهميشه بادقطبي هميشه برف وكولاك رونرمي لب
من ملال غم نشسته .سردي باد كولاك نه جنگل سبز نه بارگلها نه كوه سنگي نه
دشت وصحرا هميشه اينجا كولاك وباده نه بركه پيداست نه قصرجاده بهارو
اينجاكسي نديده
زمين قطبي همش سپيده

كاسه احساس من تازه خالي شده بوداز...
وتوچون كبوتري تشنه آمدي وجون آن را
خالي ازعلاقه ديدي آن را لبريزازشوق موندن كردي
ومن صداقت تورا درقلب خود جاي دادم ولي
افسوس كه من غافل بودم افسوس...
كه آن كبوترچيزي جزجغدي شوم نبود
كه مرا مثل ويرانه اي تاريك ومتروك كرد